حکایت رفاقت من با تو ،

حکایت "قهوه" ایست ،


که امروز به یاد تو ... ...


تلخِ تلخ نوشیدم !


که با هر جرعه ،


... بسیار اندیشیدم ،


که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!


و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،


که انتظار تمام شدنش را نداشتم !


و تمام که شد ،


فهمیدم ،

باز هم قهوه می خواهم !

حتی ،

تلخِ تلخ !



تاریخ : شنبه 12 دی 1394 | 05:58 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات