تبلیغات
♡ حرف های رفاقتی ♡
 هی رفیق : 

ما اگه ظاهرمون به شنگی خیلیا نیست .

پیش خودمون خوشحالیم که باطنمون از خیلیا قشنگتره 

صادقانه بد باش 

اما با دروغ و ظاهر ادای خوبارو درنیار



تاریخ : یکشنبه 29 فروردین 1395 | 11:43 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
مادرش الزایمر داشت...

بهش گفت مادر یه بیماری داری ,باید بخاطر همین ببرمت آسایشگاه سالمندان ...
 
مادر گفت :چه بیماریی؟

گفت:آلزایمر...

گفت :چی هست...

گفت :یعنی همه چیو فراموش میکنی...

گفت مثل اینکه خودتم همین بیماریو داری

گفت: چطور..؟؟

گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..

پسر رفت توی فکر...


برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...

گفت : برای چی؟

گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم...

مادر گفت:

من که چیزی یادم نمیاد!!!




تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات




این نظام روزگاره...


یعنی این روزگاره دایی!نزنی میزننت




تاریخ : جمعه 20 فروردین 1395 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات



می دونی چیه رفیق!؟

حکایت زندگی ما شده مث "دکمۀ پیراهنِ"

اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ری .

بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش...





تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مارو دوست داشت که هفت فوت طولش بود یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک . دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شماخودش و جمع میکنه و کش میده ؟-بله ،و خیلی برام ناراحت کننده ست که نمیتونم کاری براش انجام بدم دامپزشک گفت ؛مار مریض نیست بلکه داره خودشو اماده میکنه که شما رو بخوره !!!مار داره هر روز شما رو اندازه گیری میکنه تا بدونه چقدر باید جا داشته باشه تا شما رو هضم کنه !!!
حکایت بعضی از رفقاست  تو زندگیمون ، خیلی نزدیک ولی با هدف اینکه نابودمون کنن فقط دنبال فرصت مناسبند .



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین 1395 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
گرانی شده؟نه!

دوره ی ارزانی است.

دوستی ها ارزان است.

دشمنی ها ارزان.

تن عریان ارزان.

ابرو قیمت یه تکه نان..

و دروغ از همه چیز ارزان تر

و چه تخفیف بزرگی خورده !!!قیمت هر انسان.



تاریخ : پنجشنبه 5 فروردین 1395 | 10:33 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات







 پیرمردی موبایلشو برد تعمیر کنه .

بعد از مدتی تعمیر کار اومد و گفت:

موبایلت سالمه پدرجان .  

چیزیش نیست.

پیرمرد با صدای غمیگن گفت : پس چرا کسی از بچه هام زنگ نمیزنه




تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
 در این ساعات آخر سال ...



ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺁﺯﺍﺩﻱ ... ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺯﻧﺪﻭﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻣﻼﻗﺎﺗﻲ...!!!

تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
 سلامتی اونی که حرمته نون و نمک حالیشه، سلامتی رفیقی که حکمه رفاقتشو با جوهر معرفت

 امضا میکنه نه با جوهر خیانت، سلامتی رفیقی که شریکه روزای تنگته،نه رفیقی که فقط تو روزای

 قشنگته




تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 | 08:46 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
به سلامتی قیصر كه به حرمت خون فرمون داداشای آق منگول رو یكی یكی فرستاد سینه قبرستون ، به سلامتی بلوچ كه بخاطر غیرتش 12سال حبس كشید ، به سلامتی شیر محمدتنگسیر كه با همه اعتقادتش تقاص اونایی كه بدبختش كردن رو بخدا واگذار نكرد ، به سلامتی ابی كه رو قولش ایستاد تا خان هفتم رو رفت ، به سلامتی علی كه به ناموس مردم خیانت نكرد فقط چشمش فقط دنبال 70هزارتومان بود ، به سلامتی ممل كه بخاطر عشقش بلیت آمریكارو پاره كرد ، به سلامتی قاسم سیاه كه گفت رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنی پسر همسایه نیست بهش کلک بزنی دختر نیست بهش چشمک بزنی رفیق مقدسه باید جلوش زانو بزنی ، به سلامتی ذبیع كه بخاطر اغدس كشته شد و آخرش به سلامتی داش آكل كه ناكام ازدنیا رفت..





تاریخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
به سلامتیه مادرم::

بی منت بزرگم کرد::
بی منت مهربونیاشو خرجم کرد::
بی منت عمرشو به پام ریخت::
بی منت خوابشو زد تا من راحت بخوابم::
بی منت غذا درست کرد جلوم گذاشت::
بی منت لباسامو شست::
بی منت قربون صدقم رفت::
بی منت آرزوهاشو باهام تقسیم کرد::
بی منت لباسامو اتو کرد::
بی منت به حرفام گوش داد::
بی منت بهترینارو برام خواست::
بی منت بوسم کرد::
بی منت جوونیشو به پام ریخت::
بی منت عاشقانه ترین:: لحظاتشو برام گذاشت::
بی منت دوسم داره::
بی منت بهت میگم مادرم :: عاشقتم::




تاریخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
به سلامتی پسرخاله ی کلاه قرمزی 

که کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن


گفتن: چرا ننداختیش دور؟ گفت: مورچه ها میخوردن به اونا که نمیشه

 "سرم" زد







تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات





ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.

ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ

ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ ؟

ﭘﯿﺮﺯﻥ؟

دوستتون؟

عشقتون؟

ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.

ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد




تاریخ : پنجشنبه 13 اسفند 1394 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات


به 

سلامتى سربازى كه تو ایست بازرسى



شیشه عرقو میبینه

 

میگه بزن سلامتى عشقم كه امشب عروسیشه





تاریخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 06:45 ق.ظ | نویسنده : علیرضا (مکانیک) | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.